پاسور

یادداشت‌های شیرین‌تاج کریمی

اسباب‌کشی

به دلیل مهندسی‌گری بیش از حدم با از دست دادن بسیاری از امکانات وبلاگی در این صفحه مواجه شدم، به امید خدا قرار است از این به بعد اینجا بنویسم.

+ شیرین کریمی ; ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات ()

پسرک دلش هوای مردن کرده بود...

برادر جوانم برای آن لحظه‌ای که دیگر نخواستی باور کنی بزرگ شدی، نخواستی باور کنی زندگی شباهتی به روزهای کودکی ندارد و هنوز پله اول را نرفته با خودت گفتی انگار اندوه بار است، نامهربان است و خیلی سخت‌تر از آن است که شانه‌هایت که تازه مرد شدن را تجربه می‌کرد تحملش را داشته باشد. آن لحظه که دیگر نخواستی همراه ما ادامه دهی و سر کلاس بنشینی و از مهر و اخم و بی‌توجهی و اعتنا و شوخی‌های استاد با هم داستان‌ها بسازیم برای خودمان و از دانشجو بودن لذت ببریم و چشمت را بستی و خودت را از طبقه هفتم خوابگاه مفتح پرت کردی پایین... و بعد...سیاهی و سکوت... و بعد دیار نادیده... چه بگویم فکر نکردی دیگر! به هیچ چیز فکر نکردی و حالا من هرچه به جسم سردت نق بزنم فایده ای نمیکند از دست رفتی پسر جان. فکر نکردی که بعد از تو چه می‌شود و لابد با خودت گفتی چند روز دیگر یادشان می‌رود و حداقل من راحت می‌شوم. بردارم جامعه چه بر سر ذهن و قلبت آورده بود که خودت خواستی از دست بروی؟ نمیدانم بعد از رفتنت دیدی؟... اصلاً اجازه داشتی ببینی؟... جسمت را که بردند سراسر روز باران می‌بارید؟ زیبایی را دیدی؟ زمزمه شکرانه باران را شنیدی؟ دیدی چقدر آسمان عاشقانه و اندوهگین بارید و خودش را سبک کرد؟ تو چرا اینکار را نکردی چرا اولین درس روزگار که گریه بود را خوب نخوانده بودی؟ چرا بلند گریه نکردی تا سبک شوی از اندوهی که دلت را می‌فشرد؟ تا اشکهای آسمان امروز مجبور نشود آنقدر ببارد تا جای خونت را بشوید از خاک... ببین تا بودی چه قدرتی داشتی و آخرین و خطاترین عمل تو چه آشوبی در اذهان و چشمان دوستانت ایجاد کرد؟ قدر این همه را ندانستی برادرم... ندانستی دیگر... ما هم با تو دردهای مشترکی داریم و امروز صبح که چشممان را گشودیم باران به وجدمان آورد و روی صندلی های کلاس نشستیم و مبارزه کردیم با ذهنی که از یک سو دردش می‌آید از حجم سنگین و خفه کننده تنهایی در میان هزاران تنهای دیگر و از یک سو غرق می‌شود در افسون کلمات استاد در زیبایی یادگرفتن، آموختن و فهم جهان... برادرم گرچه پدرانمان این جهان را برای ما ساختند و خیلی قشنگ نساختند، حالا که نوبت ما شده که شورآفرینان زمان خودمان باشیم... حق نداشتی این همه را از خودت دریغ کنی... دلت حق نداشت هوای مردن کند...

+ شیرین کریمی ; ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱
comment نظرات ()

عرفه بارانی

روز عرفه بود رفتم مسجد دانشگاه دعا کنم؛ دعا بخوانم. جمعیت زیاد بود در صحن مسجد جایی برای نشستن نصیبم نشد. نشستم روی چمنها زیر آسمان پاییزی که بغضش گرفته بود. همین که کتاب را باز کردم؛ همین که نام آن متعال را صدا کردم؛ همین که چشمهایم تر شد باران هم باریدن گرفت. چشمانم حال خودش را دیگر نمی‌فهمید از یک سو شاکر بود و شاد و بارانی و از یک سو شاکر بود و محزون و بارانی.

 انگار تحمل آنهمه لطف و نوازش و مهر و لرزش دل را یکجا نداشتم، پناه بردم زیر درختی که مدتها بود باران به خود ندیده بود و گم شدم در صحرای عرفات صحرای بارانی عرفات... وقتی به خود آمدم انگار درخت خودش را حسابی شسته بود. سرحال بود و سبز. و قیافه ما دیدنی بود لباسهای من و چادر سیاه مریم، دوستم، پر از گِل شده بود درخت خودش را شسته بود زیبا شده بود و گِلهایش را که از غبار روزهای سال بر قامتش نشسته بود را بی‌تعارف روی جامه‌های سیاه ما ریخته بود و لابد کلی هم خوشبحالش شده بود. و ما سرتا پا خاک باران‌خورده، مثل کودکانی شده بودیم که بعد از کلی عذرخواهی و ندامت و اشک، برای اینکه پدرش/مادرش او را به خاطر گناهش ببخشند و بخشیده بودند تازه کلی هم لوسش کرده بودند خوشحال بودیم و سبک اما لباسهایمان سنگین‌تر شده بود از اینهمه گِل مرطوب، انگار اشارتی بود به خاک، هر چه بود پایان زیبایی بود برای پایان دعای روز بارانی عرفه...  

+ شیرین کریمی ; ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٥
comment نظرات ()

انتشاراتچی‌های نه درصدی

از اواخر قرن 17م بشر توانست تمام دنیای خاکی را در شکل واقعی ببیند. اما بیش از هزاران سال است انتشاراتی، شغل عده‌ای از آدمها شده است از زمان اختراع خط کاروبار انتشاراتی‌ها آغاز شد. انتشاراتی‌های دنیا آدمهای نسبتاً باهوشی هستند که تنها نه درصد از کل دنیا را شامل می شوند، نود درصد از مردم آدمهای معمولی هستند که تنها از تولیدات این انتشاراتی‌ها استفاده می‌کنند و بیش از نود درصد این نود درصد هم از چیزهایی که مصرف می‌کنند چیزی سردرنمی‌آورند. می‌ماند یک درصد که تولید کننده مواد خام انتشاراتی‌ها هستند. این مواد خام؛ افکار، اندیشه و اکتشاف است. از کل مردم دنیا تنها این یک درصد گویا توان اندیشیدن به معنای حقیقی را دارند و در مقابل بلاهت انتخابی دیگران ابرمغزهای جهان را تشکیل می‌دهند. سیر این حرکت که به هیچ وجه نظریات داروینی و غیرداروینی را شامل نمی‌شود اینست که یک درصد می‌اندیشد، نه درصد انتشار می‌دهد و نود درصد مصرف می‌کند. مصرف کننده‌ها محصولاتی را مدام مصرف می‌کنند که توسط آن یک درصد تولید و توسط آن نه درصد در سرتاسر جهان منتشر می‌شوند. هم مسلک‌های خودم را که این روزها در فضای مجازی و نشریاتی و به ظاهر فکری و علمی وقت می‌گذرانیم جزو انتشاراتی‌های دنیا محسوب می‌شویم انتشاراتی‌های نسبتاً باهوش و غالباً عصبی. به جز تعداد اندکی از انتشاراتی‌ها، اکثرمان نه سازمانی داریم نه برنامه‌ای نه کارمندی و نه طرحی و نه حتی درآمدی؛ تنها مثل دستگاه پلی کپی که توان انتخاب از میان هزاران اندیشه را دارد کپی می‌کنیم و منتشر می‌کنیم بین دیگران. دوستی داشتم که آرزو داشت با مردی ازدواج کند که صاحب یک انتشاراتی باشد غافل از اینکه خودش یک انتشاراتی حرفه‌ای بود. در این تقسیم بندی کلی، جهان ظاهراً بسیار ساده می‌شود اما پیچیدگی زمانی آشکار می‌شود که انتشاراتی‌های دنیا به جان هم بیفتند و هر کدام تولیدات خود را محق‌تر و درست‌تر از دیگران بدانند و مدام در تلاش باشند بخش نود درصدی را دنبال خود بکشانند. بدبختی بشر زمانی آغاز می‌شود که مرگ یک درصدی‌ها فرا برسد و رسالت فهماندن به نه درصدی‌های نسبتاً باهوش هم با رفتن آنها به پایان رسیده باشد. نه درصدی‌های فراموشکار در این هیاهوی هفت میلیاردی به شدت مشغول یارگیری از میان نود درصدی‌ها می‌شوند نود درصدی‌ها سرگرم سخنان جذاب منتشر شده می‌شوند و با هم وارد بحث‌های تمام نشدنی می‌شوند و همه آنها از اصل مطلب دور می‌شوند.  یارگیری و هیاهو حاشیه می‌سازد. و حاشیه دنیای امروز ما را. دنیای بی نظم اندوه‌بار...

به توضیح تقسیم‌بندی‌اش اکتفا می‌کنم توصیف اندوهش بماند برای انتشاراتی‌هایی که نامشان شاعر است و خیلی حساس هستند.

+ شیرین کریمی ; ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٤
comment نظرات ()

حفظ ظاهر

یخ زده‌ام نمی‌فهمم این باد خنک پاییزی چرا استخوانهایم را می‌ترکاند از سرما! خونم منجمد شده ولی جسمم حرکت دارد هنوز. من که عاشق پاییز و صدای کلاغ بودم پس چه شد آن همه وجد و شوریدگی آن روزها؟!! انگار مستحق یک تصویر زیبای افسونگرم که از کودکی با من هست و بنا ندارد رهایم کند به حال خودم.

برای مهرپور که نجیب و مهربان بود و آن سوی میز نشسته بود گفتنی زیاد داشتم اما سکوت کردم تا حفظ ظاهر کرده باشم به اندیشه و خیالم میدان ندادم تا آشفتگی درونم به اعتراض و هق‌هق و قضاوت منتهی نشود و بعد سبک بالی و شرم و لبخند. نگاه بی‌قرار نگرانم برایش کافی بود مستحق تصویر زنی با چشمانی خیس در آغاز فصلی سرد نبود.

می‌خواهم صدای آدمها را بشنوم. انبوه آدمها و فکرها و صداهایی که آنقدرها هم که فروغ جان می‌گفت بی‌تفاوت نیستند. گم می‌شوم در خیابان‌های شلوغ شهر در بازار، بازار وکیل! چه وهم رنگینی! چه زنده و گرم است اینجا با عطر عطاری و پارچه فروشی و گل‌گاوزبان و گل سرخ.

کاغذم را به پیرمرد دادم تا نگرشش را بسنجم ساعتها روی گویه‌هایم وقت گذاشته بودم و حالا با حفظ ظاهر یک پرسشگر خنده‌روی باحوصله محاکمه درونی خودم شروع شده بود محاکمه می‌کنم خودم را، بازجویی و بعد مجازات...

راستی امروز صبح در خیابانی که منتهی می‌شود به دانشگاه بوی عطر پیچیده بود، همه خیابان را معطر کرده بود اگر مثل کسی که کار مهمی دارد و دیرش شده فرار نمی‌کردم حتماً از هوش می‌رفتم از آن همه بوی خوش، انگار آن متعال دری از درهای جهان وعده‌داده‌ شده را گشوده بود برای کسی...

+ شیرین کریمی ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٥
comment نظرات ()

← صفحه بعد